مگس..!
اینکه تو یه جمع یه مگس هی دورت بچرخه و بیشینه رو هیکلت خیلی غم انگیزه...
اصن برقیه درباره ات چی فکر میکنن..!؟؟

اینکه تو یه جمع یه مگس هی دورت بچرخه و بیشینه رو هیکلت خیلی غم انگیزه...
اصن برقیه درباره ات چی فکر میکنن..!؟؟

مهمان صندلی امروز : مدیر وبلاگ
نام : احسان
نام خانوادگی : ابویی
شغل : دانشجو- معماری دانشگاه آزاد
خب، هر سوالی از من دارید بپرسید، فقط سواله سخت بپرسید...!!!
تمام شد!

عاقا اینکه میگن دهه هشتادیا گودزیلان راست میگن...از حموم اومدم بیرون میبینم دخترعموم گوشیمو گرفته سمت نور لامپ تا از رو جا انگشتام قفلشو باز کنه...
هعی روزگار...ما کجاییم, اینا کجان!!!

فلاني خوشگله يا فلاني خوشگل نيست.
دوستم بهش گفت: من چي خوشگلم؟ دختره گفت تو كجا خوشگلي؟ تو كه قيافت شبيه منه!!
الان من اصن هیچ حرفی ندارم بزنم....
به مامانم گفتم: مامان منو صبح ساعت 6 بیدارکن میخام برم دانشگاه ببینم چی کار کنم...
صبح ساعت 9 بیدار شدم دیدم ی نامه کنارمه نوشته:
عزیزم خیلی ناز خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم ببخشید !

مردم اعصاب ندارن بخدا!!
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼﻋﺮﺷﻪ
ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ...
ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ
ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ
ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ
.ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ !
ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!!! با این تخیلت چرا فانتزی نویس نشدی ؟!!!سلام سلام به همه...!!
جاتون خالی دیشب دختر همسایه اومد به خوابم، جاشم خیلی خوب بود!
هوای گرم! آتیشم روشن کرده بودن! همه جیغ و داد میکشیدن از خوشحالی! کلی آدم باحالم بودن که لباس غول پوشیده بون داشتن ملتو متفرق میکردن با آب جوش! ولی خیلی طبیعی رفتار میکردن! تو 2تا صحنه من واقعا داشتم فکر میکردم اینا غولن!! ولی فکر کردن! من که گول نمیخورم!
دیگه خلاصه خیلی جاش خوب بود و خوش میگذروند!!!
بعد یه لحظه منو دید گفت : احسان! من راضی نیستم به خاطر من 2 ماه وبلاگتو تعطیل کنی!!! برو بچه ها منتظرن!! منم گفتم باشه! بعد یهو یکی از اون غولا اومد گرفتش از دره پرتش کرد پایین!! خوش به حالشون!! من خیلی پرش از ارتفاع دوست دارم!!! خیلی داره بهش خوش میگذره اونور!!! فقط نمیدونم اینو بدون چتر نجات انداختن پایین یه وقت چیزیش نشه!!! ؟
رمز دار....
ادامه مطلب عکسمه و فقط رمز رو به اونایی میدم که عکسشونو دیدم....
بعد یهو من با صدای جیغ و داد از خواب بپرم و تفنگی که به دیوار آویزونه رو بردارم و یواش یواش برم پایین و صدای فرار کن فرار کن رو بشنوم،( صدا رم تشخیص دادم، پسر سلیم خان بود!)، بعد بدو بدو خودمو برسونم به در و با جسد غرق در خون دختر همسایه روبه رو شم...
بعد برم بغلش کنم و در حالی که چشمام پر از اشکه رو به آسمون داد بزنم : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
واین داستان ادامه دارد...
به دلیل کشته شدن دختر همسایه و غم و اندوه وارده به من، وبلاگ تعطیل اعلام شده و میره واسه آخرای اسفند و عید و بعد عید هم دوباره میام!!!
البته هستما!! آپ نمیکنم...! کلا کسی کاریم داشت من هر روز میام نظرارو میبینم و جواب میدم ...
اینم عکس دختر همسایه ، شادی روحش یک ساعته تمام سکوت...

داره گاز میگیره...!!

هیچ وقت نمی توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری!
تو فقط قادر هستی چیزی را که داری، قبل از آن که از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی!