مگس..!

اینکه تو یه جمع یه مگس هی دورت بچرخه و بیشینه رو هیکلت خیلی غم انگیزه...

اصن برقیه درباره ات چی فکر میکنن..!؟؟

شتری که گربه شد...!

nf00194058-1.jpg

صندلی داغ

زمان شروع :  1:30 ظهر پنجشنبه، به مدت 2 روز....

مهمان صندلی امروز : مدیر وبلاگ

نام : احسان

نام خانوادگی : ابویی

شغل : دانشجو- معماری دانشگاه آزاد

خب، هر سوالی از من دارید بپرسید، فقط سواله سخت بپرسید...!!!

تمام شد!

دهه هشتادیا...

عاقا اینکه میگن دهه هشتادیا گودزیلان راست میگن...از حموم اومدم بیرون میبینم دخترعموم گوشیمو گرفته سمت نور لامپ تا از رو جا انگشتام قفلشو باز کنه...

هعی روزگار...ما کجاییم, اینا کجان!!!

1353691275975470_thumb.jp

دختر صادق...!!!

امروز با دوستم داشتيم ميرفتيم يه دختره رو ديديم داره با دوستاش بحث ميكنه راجع به اين كه

 فلاني خوشگله يا فلاني خوشگل نيست. 

دوستم بهش گفت: من چي خوشگلم؟ دختره گفت تو كجا خوشگلي؟ تو كه قيافت شبيه منه!!

الان من اصن هیچ حرفی ندارم بزنم....


مامانه من...

به مامانم گفتم: مامان منو صبح ساعت 6 بیدارکن میخام برم دانشگاه ببینم چی کار کنم...

صبح ساعت 9 بیدار شدم دیدم ی نامه کنارمه نوشته:

عزیزم خیلی ناز خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم ببخشید !

تعجب2.jpg

دعوا به سبکی عجیب...!

اتوبوسمون با یه اتوبوس دیگه تصادف کرده، مسافرای اتوبوس ما با مسافرای اون یکی اتوبوس جروبحث و دعوا می‌کنن!

مردم اعصاب ندارن بخدا!!

پست صبح جمعه !!

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼﻋﺮﺷﻪ

ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ

ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ

ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ...

 ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ

ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ

ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ

ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ

ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ

.
.
.
.
.
.
.
.

ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ !

ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!!! با این تخیلت چرا فانتزی نویس نشدی ؟!!! 

ادامه نوشته

من و روح دختر همسایه....!

سلام سلام به همه...!!

جاتون خالی دیشب دختر همسایه اومد به خوابم، جاشم خیلی خوب بود!

هوای گرم! آتیشم روشن کرده بودن! همه جیغ و داد میکشیدن از خوشحالی! کلی آدم باحالم بودن که لباس غول پوشیده بون داشتن ملتو متفرق میکردن با آب جوش! ولی خیلی طبیعی رفتار میکردن! تو 2تا صحنه من واقعا داشتم فکر میکردم اینا غولن!! ولی فکر کردن! من که گول نمیخورم!

 دیگه خلاصه خیلی جاش خوب بود و خوش میگذروند!!!

بعد یه لحظه منو دید گفت : احسان! من راضی نیستم به خاطر من 2 ماه وبلاگتو تعطیل کنی!!! برو بچه ها منتظرن!! منم گفتم باشه! بعد یهو یکی از اون غولا اومد گرفتش از دره پرتش کرد پایین!! خوش به حالشون!! من خیلی پرش از ارتفاع دوست دارم!!! خیلی داره بهش خوش میگذره اونور!!! فقط نمیدونم اینو بدون چتر نجات انداختن پایین یه وقت چیزیش نشه!!! ؟

رمز دار....

ادامه مطلب عکسمه و فقط رمز رو به اونایی میدم که عکسشونو دیدم....

فانتزیه هشتمم (فصل آخر)

یکی از فانتزیام اینه که نصف شبی ساعت 12 شب، یکی در خونه دوبلکسمون رو بزنه، بعد منم چون خوابم و دخترهمسایه دلش نمیاد من بیدارشم، بره درو باز کنه.

بعد یهو من با صدای جیغ و داد از خواب بپرم و تفنگی که به دیوار آویزونه رو بردارم و یواش یواش برم پایین و صدای فرار کن فرار کن رو بشنوم،( صدا رم تشخیص دادم، پسر سلیم خان بود!)، بعد بدو بدو خودمو برسونم به در و با جسد غرق در خون دختر همسایه روبه رو شم...

بعد برم بغلش کنم و در حالی که چشمام پر از اشکه رو به آسمون داد بزنم : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

واین داستان ادامه دارد...

به دلیل کشته شدن دختر همسایه و غم و اندوه وارده به من، وبلاگ تعطیل اعلام شده و میره واسه آخرای اسفند و عید و بعد عید هم دوباره میام!!!

البته هستما!! آپ نمیکنم...! کلا کسی کاریم داشت من هر روز میام نظرارو میبینم و جواب میدم ...

اینم عکس دختر همسایه ، شادی روحش یک ساعته تمام سکوت...

2013-01-25_104723.jpg


اندر احوالات و حکایات مو...!

عاقا !!
کلاس سوم دبستان بودم یه روز سر زنگ نقاشی یکی از بچها داشت از کنار میز ما رد می شد زد مداد رنگیای دوست مارو ریخت رو زمین!!
دوست منم پیش معلم بود وقتی برگشت مداد رنگیاشو رو زمین دید شروع کرد به گریه زاری که کی مداد رنگیای منو انداخته زمین.
منم اومدم مثه این فیلما که طرف میره به جرم یکی دیگه اعتراف می کنم تریپ مرام بردارم گفتم من ریختم زمین ببخشید!!!
بعد نشستم رو نیمکت زل زدم به اونی که مداد رنگیا رو ریخته بود منتظر بودم پاشه بره بگه نه کار اون نبود کار من بود که همه بگن عجب ادم با معرفتی بوده!
هرچی صبر کردم دیدم کصافت به روی خودش نمیاره با پرروییه تمام نشسته داره نقاشی شو می کنه. پاشدم رفتم به دوستم گفتم دروغ گفتم کار اون بود!
و بعد اون کلاسو باید می دیدید!!
گیسی بود که کشیده می شدو جیغ و دادی بود که به هوا می رفت
و این وسط منم یه گوشه ایستاده بودم به خودم افتخار می کردم
اصلا مرام و معرفت داره ازم چیکه می کنه ، خخخخخخخخخخخ !

.... =/

تو دانشگامون یه بنر زدن تحت عنوان منشورِ امر به معروف و نهی از منکر ...
برای دخترا چن مورد نوشته خیلی باحاله :

- از انداختنِ چادر رویِ شانه ها اکیدا خودداری شود و کاملا روی سر باشد .
- از جوراب مناسب استفاده شود ( جورابِ مشکی پاریزین )
- استفاده ی کلیپس های حجم دار و بام تل ممنوع .
- در صورت مشاهده ی صحبت کردن با پسران بیش از 5 دقیقه برخورد خواهد شد .
امروز همه اینطوری :))))) بودن تو دانشگاه
دوستم به استاد معارفمون گفت باید یه بند اضافه کنند که استفاده از خودکار های رنگی برای
بانوان اکیدا ممنوع . گفت چطور؟
گفت آخه ما گاهی خودکارای رنگ بنفش و صورتی دستِ دخدرا میبینیم تحریک میشیم !!

عکس من تو این چند هفته اخیر...!!

2013-01-21_112031.jpg
ادامه نوشته

فانتزیه هفتمم.... (فصل هفتم)

یکی از فانتزیام اینه که همین دختر همسایمون، بیاد بگه من فردا داره برام خاستگار میاد ولی من تو رو دوست دارم. بعد منم غرقه در افکارم شم و فردا که مراسم خاستگاری شروع شد، با یه موتور از پله ها برم بالا و با موتور برم تو در خونشونو برم تو! (الان داره آهنگ خفن میزنه!) بعد من پیاده شم همه رو بزنم بعد با دخترهمسایمون دوتایی فرار کنیم. بعد فرداش که برم پیش بابام که خیلی آدم مشهورریه، منو از ارث محروم کنه و از خانواده ترد! منم برم یه اتوبوس بخرم و باهاش کارکنم و بعد یکی اتوبوس بشه 2تا و بعد 3 تا و... همینجور ادامه پیدا کنه تا این که من دیگه میلیاردر بشم! بعد یه روز پسرم بابابزرگشو تو راه مدرسه ببینه و بابابزرگش اونو بشناسه و باهم رفیق شن و بابابزرگش اونو ببره فیل سوار شه وبچم ذوق مرگ شه! بعدش این دوتا باهم هرروز قرار بذارن و یه بار بابام به بچم بگه من شیربرنج خیلی دوست دارم..! بعد بچمم بیاد بهم بگه که یه دوست داره که شیربرنج خیلی دوست داره و منم بابامو بشناسم و فرداش یه ظرفه شیر برنج بدم ببره برای بابام! (دوستان توجه کنن که پدر خانومم و مادر خانومم بعد از سالها قهر بودن با ما، بعد از خوردن دست پخته دخترشون با ما آشتی کردن!!!) حالا!! اصل ماجرا اینجاس! بابایه منم یه دشمن داشته باشه به اسم سلیم خان که پس از فهمیدنه ماجرایه شیربرنج، با یه کلک درست و حسابی سم بریزه تو شیربرنج بابام. بابایه منم وقتی رفت خونه اونو بخوره و مسموم شه و ببرنش بیمارستان(البته خدا نکنه) و بعد منم بفهمم و برم بیمارستان پیش بابام که این سلیم خان د... ، همه رو بر علیه من جمع کرده باشه که این پسر میخواست باباشو بکشه! بعد همه بریزن سرم و منو بزنن که یهو سلیم خان شمشیرشو در بیاره که منو از وسط نصف کنه! بعد همین که شمشیر و آوورد پایین یهو من تعجب کنم که چرا شمشیرش بهم نخورد! بعد ببینم که بابام با دسته چپش شمشیرو گرفته و داره از دستش خون میچکه! بعد بابام همه چی رو تعریف کنه که بچم منو مسموم نکرد و این کاره تو بود سلیم خان! بعد منو بابام دوتایی بگیریم جلویه همه لهش کنیم و بدیمش دسته پلیس. بعدشم فرداش بابام برای من یه جشن آشتی کنون بگیره و منم بیام با دختر همسایه دوتایی...! بعد بابام تا منو دید بیاد دستایه منو به گرمی بفشاره  بگه: به خونه خوش آمدی.... 
( فقط دوستان دقت کنن، تو این صحنه منو بابام فقط تو کادریم و آهنگ شادم میزنه! )
جون مادرتون کپی نکنید...!!! 

.... + ادامه مطلبم بیاید...

داره گاز میگیره...!!

2013-01-15_135751.jpg

ادامه نوشته

اینو بخونید اندرز بگیرید، من برم امتحان دارم...!!!

هیچ وقت نمی توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری!

تو فقط قادر هستی چیزی را که داری، قبل از آن که از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی!

ادامه نوشته